رضا صفری

شاعر و ترانه سرا

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ادبیات» ثبت شده است

همه با هم برابریم



ما فقط تو یه چیز مشترکیم

این عدالت فقط توی مرگه

دنیا روی خوشش برای شماس

زندگی ما اون روی مرگه


نطفه‌ی‌ ما با درد گره خورده

درِ خوشبختیمون تخته شده

انقَدَر خون گریه کردیم که

خون تو چشممون لخته شده


همه از خاک آفریده شدن

این وسط خاک بعضیا بهتر

همه با هم برابرن اما

بعضیا یه کمی برابر تر


نمی‌خوام از کسی گلایه کنم

ولی یه جای کار می‌لنگه

ما که با زندگی نجنگیدیم

زندگی داره با ما می‌جنگه


چرخ این روزگار لامصب

خیلی ساله که با ما راه نمیاد

خونه‌ی ما به قدری کوچیکه

که خدا حتی اینورا نمیاد


همه از خاک آفریده شدن

این وسط خاک بعضیا بهتر

همه با هم برابرن اما

بعضیا یه کمی برابر تر!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رضا صفری

منم یه شاعرم


چقدر خوبه که، هنوز پیشمی

هنوز دارمت، توی ترانه هام


میشه با واژه‌ها، یه بوسه‌‌ی عمیق

بگیرم از لبات، هر جور که بخوام


چی میشه از تو گفت؟! خیالِ خامِ من

نگات سوژه‌ی، شعرِ معاصره


شبیه منزوی، منم یه شاعرم

بذار ازت بگم، ولی محاوره!


تو آلیسی و من، یه سرزمینِ کور

چشای روشنت، عجایب منه


کلاسیکم ولی، سپید بودنت

یه اتفاق نو، تو قالب منه


بخند بی‌دلیل، بخند پشت هم

که خنده‌هات بشن، آرایه های من


بذار تصویری که از توئه، فقط 

برای من بشه، فقط برای من


تو آلیسی و من، یه سرزمینِ کور

چشای روشنت، عجایب منه


کلاسیکم ولی، سپید بودنت

یه اتفاق نو، تو قالب منه!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رضا صفری

فانتزی


بین من و تو داستانی هست

مطمئنم می‌فروشه تو گیشه

ما یک مسیر مشترک داریم

از این مگه زیباترم می‌شه؟


موهاتو مصری می‌زنی تا که

پشت سرت یک شهر یوسف شن

اصلاً چه فرقی می‌کنه دختر

تو پیرهنو پاره کنی یا من؟!

.

معماری می‌خونی، هنرمندی

من شاعرم آروم و احساسی

می‌تونی از شعرای من، من رو

اونقدری که می‌خوای بشناسی


دنیای من خالیه از غصه

هر لحظه با من باشی می‌خندی

موهاتو هر وقت خواستی می‌بافم

هر وقت هم که خواستی می‌بندی


تا می‌گذری از انقلاب، مستِ

بوی کتابا می‌شی می‌دونم

الان سرابی واسه من اما

یک روز دریا می‌شی می‌دونم


من خودمو تو چشم تو دیدم

ما فانتزی هامون فراوونه

راز درختای ولیعصرو

جز ما دو تا هیچکی نمی‌دونه


بین ما حرفای زیادی هست

باید من و تو سهم هم باشیم

فک کن شبا با هم بخوابیم و

صب با صدای بچمون پاشیم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
رضا صفری

لاهیجانِ من

خواستم باران شوم تا سیل را یاری کنم

انزوای بغض هایم را پرستاری کنم


بی تو لاهیجانِ من مثل کویر لوت شد

گریه کردم شهرِ سبزم را نگه داری کنم


باغ ملی تا شقایق، از گلستان تا خزر

گریه کردم هر خیابان را، نشد کاری کنم


خاطراتت مانده در هر جای ذهنم؛ ناگزیر

باید از یادآوری اش سخت خودداری کنم


گفته بودی دوستم داری ولی امروز...نه!

شرم دارم تا به تو ابراز بیزاری کنم


گفتنم انگار یارت در کنار دیگری است

در سکوتم گریه کردم آبروداری کنم


بعدِ گریه نیمه شب باید کمی هم دود کرد

می روم تا پاکتی دیگر خریداری کنم...!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
رضا صفری